لبخند زیبای خدا...
چشمهایم را بسته بودم، اما دستهایم رو به اسمان بود، به خیال خودم دعا میکردم، برای چیزی که سهم من نبود. خدایم مثل همیشه ارام و صبور مرا مینگریست،بی تابیم را دید،خنده اش گرفت از عقل ناقصم،اما چه میشد کرد؟ خودش مرا ساخته بود، دوستم داشت. روی زمینش تا چشم کار میکرد، ادم های مثل من بود، نوبرش را که نیاورده بودم. خدایم لبخند زد، از خنده اش نور باریدن گرفت، فرشته قطره ای نور به بالش گرفت و روی زمین امد، چشم هایم هنوز بسته بود، فرشته را ندیدم، دانه را توی دلم کاشت. همچنان دعا میکردم، بی خبر که خدایم مثل همیشه سهم من را بیشتر از انچه که لیاقتم بوده عطا کرده. دانه توی دلم جوانه زد، بوی لبخند خدا در دلم پ...






